ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

چونه خوردن

چند روزیه که چونه ی مامانی و می خوری، خیلی شدید هم فشار میدی، نمی دونم از روی محبته، بازیه، یا اینکه لثه هات میخوارن... در کل خیلی نانازی و باولع می خوری... ...
5 بهمن 1390

فعال

مامان ندا فعال می شود... 3تا 4 روز میشه که با روروئکت دنده عقب میری قربون اون پاهای خوشگلت برم من ...
5 بهمن 1390

امام رضا(ع)

آخرین باری که رفتیم مشهد تابستان89 بود، اونوقت با بابا محسن قرار گذاشته بودیم بریم مشهد و تو رو از خدا در کنار امام رضا(ع) بخواهیم، یادش بخیر، یکبار هم که رفتیم صحن ها رو با عمه زهرا بگردیم اونجا عمه با صدای بلند خواست که خدا یه برادر زاده ی پسر بهشون هدیه بده...خدا صدامون و شنید... ایشاالله با هم بریم به پابوس امام رضا(ع) و شما هم زیارت کنی...اینبار با هم زیارت کنیم... شهادت امام رضا(ع)تسلیت...   ...
4 بهمن 1390

خیلی دوستش داری

پوستت حساسه و معمولا هر روز دو بار با کرم ثمین که دکتر تجویز کرده نرمش می کنم، به این کرم و جعبه ش حسابی علاقه داری، حتی وقتی تب بعد از واکسن چهارماهگی داشتی دایی هادی با این کرم آرومت می کرد... ...
4 بهمن 1390

ابوالفضل در فرودگاه

5شنبه 29دیماه عمه سلیمه بعد از چهار سال اومد ایران، خیلی دلمون براش تنگ شده بود، خیلی اتفاقات تو این چهارسال افتاده بود ، اضافه شدن بابا محسن به جمع خانواده، دایی علی، ابوالفضلم، حسین جون،سولماز جون، زندایی صبا، خلاصه عمه خیلی سوپرایز شد که همه رو تو فرودگاه دید... این سومین حضور پسری تو فرودگاه بود...تو فرودگاه ابوالفضل دو تا دوست چینی پیدا کرد، کلی باهاشون دوست شدیم و اینم خودش یه خاطره شد... هلیا و هومن دختر عمه و پسر عمه هدی دختر عمه م که خیلی دوسش دارم و این هفته بله برونشه ؛ خوشبخت بشه بهترین بابای دنیا ...
3 بهمن 1390

ابوالفضل در صحنه...

پسر عزیزم، نمیدونی حضوره تو چه باعث آرامش خاطرمه، نمیدونی چه لذت میبرم که با هم بیرون میریم و همه میدونن تو عشق مامان و بابایی، عزیزم تو این تقریبا یه هفته خیلی جاها با هم رفتیم و شما همیشه با مامان همکاری کردی و اذیت نشدم، حالا یه چندتاشو که مد نظرمه برات میگم، دیدار از یه مریض که ایشاالله شفا پیدا کنن، دو بار رفتیم مسجد خانواده بابا محسن جهت مراسم نذری، سه بار رفتیم خونه خاله منا، خونه عمه زینب رفتیم و نذری شله زرد، دیشب رفتیم تهران خونه ی حاجی دایی من هیات ، خونه عمو حافظ رفتیم، خلاصه اسمتو گذاشتم ابوالفضل ددریه مامان، الهی فدای پسرم بشم من... ...
3 بهمن 1390

ابراز وجود

هفته ی پیش یاد گرفتی که برای ابراز وجود جیغ بکشی، خیلی شدید و گوش خراش و بنفش جیغ می کشیدی، این هفته الکی سرفه می کنی، در کل عشقه اینو داری که تو یه جمع همه بهت توجه کنن، مرتب با نگاهت نگاهها رو دنبال می کنی که همه حواسشون بهت باشه... ...
3 بهمن 1390

ذوق ایستادن

وقتی بغلمی خودتو به جلو فشار میدی دوست داری بایستی، گاهی به روی کف پا و گاهی هم رو پنجه می ایستی، خیلی ذوق می کنی مامان... ...
3 بهمن 1390

دست خوردن

نمیدونم که داری دندون در میاری که اینطور دست میخوری یا نه، در کل خیلی بامزه دست میخوری و بابا محسن هم حسابی حساسه به دست خوردنت... اینم چند تا عکس از دست خوردنت تو این چند هفته... ادامه مطلب داره ...
3 بهمن 1390